این پست را در شبکه های اجتماعی دلخواهتان اشتراک گذاری کنید:

Share on facebook
ارسال در فیسبوک
Share on linkedin
ارسال به لینکدین
Share on twitter
پست در توئیتر
Share on email
ایمیل به دوستان
Share on whatsapp
ارسال به واتسپ
Share on skype
ارسال به اسکایپ
Share on print
پرینت صفحه
Share on pinterest
ارسال در پینترست
چند خط مطالعه در هفته کتاب و کتاب خوانی و اطلاع رسانی تخفیفها - با چه کتاب هایی (که باید خواند) شروع کنیم

چند خط مطالعه در هفته کتاب و کتاب خوانی و اطلاع رسانی تخفیفها – با چه کتاب هایی (که باید خواند) شروع کنیم –

لیست عنوان

در هفته کتابخوانی، برخی از کتابفروشیها از جمله شهر کتاب، فروش ویژه با تخفیف گذاشته اند. متاسفانه در وب سایت شهرکتاب در این باره خبری ندیدم، اما با خریدی که دوستانم از شهر کتاب داشتند، متوجه شدم به مدت یک هفته تا  30 آبان ماه این تخفیف ها وجود دارد.

این کتابها که در زیر برای شما جمع آوری شده است را بخوانید. شاید باید به خودمان تلنگری بزنیم و از اپلیکیشنهای کتاب خوان الکترونیکی در زندگی و وب گردیهایمان استفاده کنیم. یادمان نرود بسیاری از اخبار اینستاگرام جعلی است. جالب است بدانید داستان ها ما را به خودشان جذب میکنند. حتی در اینستاگرام، پس چرا خودمان داستانهای خوب نخوانیم.

کتابهایی که باید خواند یا پیش از مرگ خودمان و یا سوزانده شدن کتابها

این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم در نیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می آوردم بیرون. می خواستم بفهمم چرا وقتی می خوابانمش چشم هایش بسته می شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. من را نشاند روبه روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می شدم؟

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب پاییز فصل آخر سال است ( نسیم مرعشی ) انتخاب شده بود.

 از کتاب پاییز فصل آخر سال است نسیم مرعشی

بسیاری از افراد معتقدند هنگام مواجهه با مرگ، تغییرات ماندنی و چشمگیر در آنان بیشتر می شود. وقتی حدود ده سال روی بیمارانی که به علت سرطان رودرروی مرگ قرار گرفته بودند، کار کردم، متوجه شدم بسیاری از آن ها به جای اینکه تسلیم یاس و ناامیدی شوند، به نحو شگفت انگیز و مفیدی متحول می شوند. زندگی خود را با رعایت حق تقدم ها دوباره برنامه ریزی می کنند و دیگر به چیزهای بی اهمیت بها نمی دهند. قدرت نه گفتن پیدا می کنند و کارهایی را که واقعا دوست ندارند انجام نمی دهند. با افرادی که دوست شان دارند صمیمانه تر ارتباط برقرار می کنند. آن ها از حقایق اساسی زندگی، تغییر فصول، زیبایی طبیعت و آخرین کریسمس یا سال جدیدی که پشت سر گذارده اند، از صمیم قلب قدردانی می کنند. حتی بعضی از افراد با نگاه جدیدی که به زندگی پیدا کرده بودند، می گفتند ترس آن ها از مردم کمتر شده است، قدرت ریسک بیشتری پیدا کرده اند و از بابت طردشدگی، کمتر نگرانند. یکی از بیمارانم اظهارنظر خنده داری می کرد: “سرطان، روان رنجوری را درمان می کند.” بیمار دیگری می گفت: “حیف که تا حالا منتظر ماندم. حالا که سراسر بدنم را سلول های سرطانی فرا گرفته، تازه یاد گرفتم چطور زندگی کنم”

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب خیره به خورشید نگریستن ( اروین د یالوم ) انتخاب شده بود.

=””]

=””]

دوروتی روی زمین زانو زد، دستهایش را دور زانوهایش قلاب کرد و سرش را پایین انداخت و فرز و چابک پشت سر پدرش به خواندن دعا و طلب بخشش مشغول شد، اما رشته افکارش از هم گسیخته شده بود. ناگهان متوجه شد که تلاشش برای دعا کردن کاملا بی فایده است، لبهاش حرکت می کردند، اما نه قلبش آنجا بود و نه دعاهایش معنی دار بودند. او می توانست نوار قرمز فرش فرسوده ی زیر پایش را ببیند، بوی خاک ادوکلن و نفتالین را بشنود، اما وجود مسیح را احساس نمی کرد، یعنی همان چیزی که به خاطرش به اینجا آمده بود. حال عجیبی داشت، گویی قدرت فکر کردنش را از دست داده بود. نوعی بهت زدگی مرگ آور روی ذهنش سایه افکنده بود. اینگونه به نظر می رسید که دیگر قادر به دعا کردن نیست. تقلا کرد، افکارش را جمع و متمرکز ساخت و به شکل خودکار عبارات آغازین یک دعا را تکرار کرد، اما آنها به معنی و بی فایده بودند، چیزی جز پوسته مرده کلمات نبودند.

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب دختر کشیش ( جورج اورول  ) انتخاب شده بود.

دختر کشیش ( جورج اورول )

می گویند وقتی آدم سقوط می کند، مغزش سریع تر کار می کند، جوری که میتواند در کسری از ثانیه به هزار چیز فکر کند. از وقتی ‘اوه’ چارپایه را از زیر پایش کنار زد تا لحظه ای که سقوط کرد و با یک صدای وحشتناک کف زمین ولو شد، توانست به خیلی چیزها فکر کند. حالا بی دفاع به پشت دراز کشیده و مدت مدیدی به قلابش نگاه می کند که مانند صخره ای که در مقابل امواج سهمگین مقاومت می کند، به سقف چسبیده است. سپس با انزجار به طنابی نگاه می کند که از وسط دو نیم شده است. با خودش فکر می کند عجب جامعه ای ! این ها حتی نمی توانند یک طناب درست و حسابی تولید کنند. در حالی که سعی می کند پاهایش را از هم باز کند، بی صدا لعنت می فرستد. چه طور ممکن است که تولید یک طناب تا این حد با شکست مواجه شود،چه طور؟ با خودش فکر می کند این هم نمونه ی بارز این که آدم نمی تواند جان خودش را به نحو محترمانه ای بگیرد.

 مردی به نام اُوه ( فردریک بکمن

همه بشریت در جستجوی حقیقت، عدالت و زیبایی است. ما در جستجویی ابدی برای حقیقت هستیم، چون تنها دروغ هایی را که در ذهن خود ذخیره کرده ایم، باور داریم. در جستجوی عدالت هستیم، چون در نظام اعتقادی ای که داریم، جایی برای عدالت وجود ندارد. در جستجوی زیبایی هستیم، چون هر چقدر هم یک نفر زیبا باشد، ما به وجود زیبایی در دیگری باور نداریم. ما به جستجو ادامه می دهیم، در حالی که همه چیز در درون ما جا دارد. حقیقتی وجود ندارد که با جستجو به آن دست یابیم. به هر جا سر بگردانیم، هر آنچه می بینیم حقیقت است، اما با توجه به توافق ها و باورهایی که در ذهن مان ذخیره کرده ایم، چشم دیدن حقیقت را نداریم. ما حقیقت را نمی بینیم، چون کور هستیم. آنچه ما را کور می کند، همه باورهای کاذبی است که در ذهن داریم. ما نیاز داریم که حق با ما باشد و دیگران اشتباه کنند. ما به آنچه باور داریم اعتماد می کنیم و باورهای ما موجب رنجمان می شود. به این می ماند که گویی در مِهِی زندگی می کنیم که نمی گذارد دورتر از جلوی پایمان را ببینیم. ما در مِهِی زندگی می کنیم که واقعیت ندارد. این مه یک خیال است.

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب چهار میثاق، کتاب خرد سرخپوستان ( دون میگوئل روئیز ) انتخاب شده بود.

چهار میثاق، کتاب خرد سرخپوستان ( دون میگوئل روئیز )

زنی را می شناختم که مراد دل دخترش این بود که صاحب خانه وکاشانه ای شود دخترک در آغاز نوجوانی نامزدی داشت که کارشان به جدایی کشیده بود از آن پس هر گاه احتمال ازدواجی پیدا می شد دخترک از شدت بیم وهراس شکستی تازه کارش به جنون می کشید چندین بار این وضع پیش آمده بود.مادرش خواست برای ازدواج دخترش که مطابق با طرح الهی باشد وهیچ قدرتی نتواند آن را به هم بزند کلامی بر زبان بیاورد.مادر هنگام صحبت یکریز می گفت “نلی بیچاره،نلی بیچاره” گفتم :دیگر هرگز دخترت را نلی بیچاره صدا نکن .تو با این کارت به قدرت جاذبه او لطمه می زنی عوض” نلی بیچاره” او را” نلی خوشبخت “نلی خوش اقبال” بنام. چون تو باید ایمان داشته باشی که اکنون دیگر خدا مراد دلش را به او می دهد.البته مادر ودختر هر دو به تکرار عبارات حاوی حقیقت ادامه دادند.اکنون نیز نلی تقدیرش را به انجام رسانده و”بانو نلی “است ودیو ترس برای ابد ناپدید شده است. شما فرزندانتان وعزیزانتان را چه گونه خطاب می کنید آیا به آنها قدرت می دهید یا نیروی جذبه آنها را ناپدید می سازید؟

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین ( فلورانس اسکاول شین ) انتخاب شده بود.

کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین ( فلورانس اسکاول شین )

این همان اصلی ست که همه چیز را به حرکت در می آورد و در کیمیا به آن “روح جهان” می گویند. وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند، به “روح جهان” نزدیک تر است و “روح جهان” نیرویی همواره مثبت است. سپس افزود: روح در انحصار آدمیان نیست و هر آنچه که روی زمین یافت می شود روح دارد، خواه سنگ باشد، خواه گیاه، خواه حیوان یا حتی اندیشه. هر چه در سطح زمین است بطور مداوم در حال تغییر است، چون زمین هم زنده است و زمین هم روح دارد و ما به ندرت می دانیم که زمین در جهت منافع ما کار می کند. شما باید بفهمید که در مغازه بلور فروشی، حتی گلدان ها هم در جهت موفقیت شما حرکت می کردند.

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب کیمیاگر ( پائولو کوئیلو ) انتخاب شده بود.

کتاب کیمیاگر ( پائولو کوئیلو

پسر عزیزم، الکسی فیودوروویچ، شاید بهتر باشد تو هم بدانی. بگذار بگویمت که قصد دارم تا آخر به گناهانم ادامه دهم. چون گناه، شیرین است؛ همه به آن بد می گویند اما همگیِ آدم ها در آن زندگی می کنند. منتها دیگران در خفا انجامش می دهند و من در عیان. و اینست که دیگرِ گناهکاران به خاطر سادگیم بر من می تازند. الکسی فیودوروویچ، بگذار بگویمت که بهشتِ تو به مذاقم سازگار نیست؛ این بهشتِ تو، تازه اگر هم وجود داشته باشد، جایی مناسب برای آدمی محترم نیست. نظر خودم این است که به خواب می روم و دیگر بیدار نمی شوم، والسلام. اگر خوش داشته باشی می توانی برای آمرزش روانم دعا کنی. اگر هم خوش نداشتی، دعا نکن، به جهنم! فلسفه ام اینست.

[/fusion_text][fusion_separator style_type=”none” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=”” sep_color=”” top_margin=”10″ bottom_margin=”10″ border_size=”” icon=”” icon_circle=”” icon_circle_color=”” width=”” alignment=”center” /][fusion_section_separator divider_type=”triangle” divider_position=”center” divider_candy=”bottom,top” icon=”” icon_color=”” bordersize=”” bordercolor=”#f44336″ backgroundcolor=”” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=”” /][fusion_separator style_type=”none” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=”” sep_color=”” top_margin=”10″ bottom_margin=”10″ border_size=”” icon=”” icon_circle=”” icon_circle_color=”” width=”” alignment=”center” /][fusion_text columns=”” column_min_width=”” column_spacing=”” rule_style=”default” rule_size=”” rule_color=”” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=”” animation_type=”” animation_direction=”left” animation_speed=”0.3″ animation_offset=””]

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب برادران کارامازوف ( فئودور داستایوفسکی ) انتخاب شده بود.

[/fusion_text][/fusion_builder_column][fusion_builder_column type=”1_2″ layout=”1_2″ spacing=”” center_content=”no” link=”” target=”_self” min_height=”” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=”” hover_type=”none” border_size=”0″ border_color=”” border_style=”solid” border_position=”all” border_radius=”” box_shadow=”no” dimension_box_shadow=”” box_shadow_blur=”0″ box_shadow_spread=”0″ box_shadow_color=”” box_shadow_style=”” padding_top=”” padding_right=”” padding_bottom=”” padding_left=”” margin_top=”” margin_bottom=”” background_type=”single” gradient_start_color=”” gradient_end_color=”” gradient_start_position=”0″ gradient_end_position=”100″ gradient_type=”linear” radial_direction=”center” linear_angle=”180″ background_color=”” background_image=”” background_image_id=”” background_position=”left top” background_repeat=”no-repeat” background_blend_mode=”none” animation_type=”” animation_direction=”left” animation_speed=”0.3″ animation_offset=”” filter_type=”regular” filter_hue=”0″ filter_saturation=”100″ filter_brightness=”100″ filter_contrast=”100″ filter_invert=”0″ filter_sepia=”0″ filter_opacity=”100″ filter_blur=”0″ filter_hue_hover=”0″ filter_saturation_hover=”100″ filter_brightness_hover=”100″ filter_contrast_hover=”100″ filter_invert_hover=”0″ filter_sepia_hover=”0″ filter_opacity_hover=”100″ filter_blur_hover=”0″ last=”no”][fusion_text columns=”” column_min_width=”” column_spacing=”” rule_style=”default” rule_size=”” rule_color=”” hide_on_mobile=”small-visibility,medium-visibility,large-visibility” class=”” id=”” animation_type=”” animation_direction=”left” animation_speed=”0.3″ animation_offset=””]

کتاب برادران کارامازوف ( فئودور داستایوفسکی )

دلش برای ماهی بزرگی که صید کرده بود سوخت. با خود گفت که این ماهی، ماهی عالی و عجیبی است و می داند که من چقدر پیرم. تا به حال ماهی به این پر زوری نگرفته ام، ماهی به این غریبی نگرفته ام. شاید می داند که نباید از آب بیرون بپرد. اگر پرید یا وحشیگری درآورد بیچاره ام می کند. اما شاید هم پیش از این چند بار به قلاب افتاده، می داند که راه جنگیدنش همین است. از کجا می داند که فقط با یک نفر طرف است، یا آنکه طرفش پیرمرد است؟ اما عجب ماهی بزرگی است، اگر گوشتش خوب باشد در بازار خیلی پول می شود. طعمه را هم مثل ماهی نر خورد، کشیدنش هم به ماهی نر می ماند، در جنگیدنش هم نشانی از ترس نمی بینم. نمی دانم نقشه دارد یا او هم مثل من وامانده است؟

چند خطی که مطالعه کردید از کتاب پیرمرد و دریا ( ارنست همینگوی ) انتخاب شده بود.

کتاب پیرمرد و دریا ( ارنست همینگوی

عضویت در خبرنامه هیدروپونیک ایران

از آخرین اخبار جا نمانید

برای نوشتن در قسمت نظرات اگر ایمیل ندارید میتوانید همین حالا به رایگان با موبایل خودتان عضو شوید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پستهای وبلاگ هیدروپونیک ایران

هنوز در دوره های آموزشی هیدروپونیک ایران ثبت نام نکردید؟

همین حالا ثبت نام نمایید

دوره های آموزشی هیدروپونیک ، کشت بدون خاک